باز تنها شده ام ، به چه اندیشه کنم ؟
به اتاقی که برایم چون گور تنگ است و تاریک
یا به آن خاطره ها که برایم اکنون چون رویاست ؟
باز تنها شده ام !
به چه دل خوش سازم ؟ به شکوفایی راه به سراب بی آب ؟
به کدامین امید که مرا زنده کند ؟
آه ، ... ای کولی عشق !
ای که هر روز دلت در سفر است ، تو که هر چند دلت دام عشقی دگر است
من چه کردم که زمن دل کندی ؟!
تو چه کردی که به تو دل دادم ؟!
از چه رو گور کن عشق شدی ؟
خنده ام می گیرد !
عشق همچون رویاست
عشق پوچ ست و تهی
عشق یک فاجعه ، یک حادثه است
عشق همچون جغد است ،
جغد را باید کشت ! . . .
نوشته شده به قلم نگین در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:51 |
لینک ثابت |