بدان که قلب من شبیه کوچه بود غرق در سکوتهای سرد مثل یک خزان بی غروب ، پر زغصه ها و درد
در دل آن شادی شکفتی نبود از تمام لحظه ها امید ، چون پرنده پر کشیده بود
تو که آمدی ، این سکوت سرد را شکستی .
یک طلوع تازه ، یک بهار ، در تمام لحظه ها نشست
بر دلم چه عاشقانه ماند خاطرات با تو بودنم
رنگها به کوچه هدیه داد آن صدای عاشقانه ات تا تو آمدی درختها غرق در شکوفه ها شدند لحظه ها همه پر از امید ، پر زنور و پر صدا شدند
هر روز نگاه های منتظرم را در چشمان پاک آیینه می بینم که چگونه در انتظار آمدن تو ، چشمان من سو میگیرد و بلوغ انتظار را لحظه لحظه باور میدارد
ای بهترینم !
با من بمان ای خوب من تا در کوچه های بی رهگذر ، پا به پای تو ریزش برگهای پاییزی از درختان سرد و خاموش را نظاره گر باشم ...
نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 15:54 |
لینک ثابت |