دستهایم را به طرفشان دراز کردم اما انگشتهای ما به هم نرسید . بعد ، همه چیز تمام شد دیگر تقلا نکردم . دنیا ، آب ، و صورتها از نظر و بعد از خاطراتم محو شدند .
خروش بی صدایی را حس کردم ، ظلمتی را که روشن بود ، سرمایی که می سوخت ...
برای آخرین بار پلک زدم . فقط یک حرکت و خستگی و رنجی که غیر قابل تحمل است و بعد در تنهایی ، در تاریکی آبهای رودخانه ، و همان طور که همه در لحظه فراخوانی مرگ باید عمل کنند ، من مردم !
بی کرانگی در زمان ، ظلمتی ابدی . سرگردانی کندی در دایره های بی پایان . فقط در محاصره تنهایی ...
آگاه از حضور دیگرانی همچون من که گرفتارند ، اما نمی توان با آنها ارتباط برقرار کرد . فقط ملالی در هم کوبنده از زمان حال و خاطرات دردناک گذشته . همین و بس . من اینجا را می شناسم . اینجا دریاچه ارواح است جایی که ارواح اسیر زمین می روند . روح آنهایی که زمین را ترک نمی کنند . آنها گرفتار این دریاچه ی متعفن میشوند و محکومند تا ابد بی صدا در عمق این آبها دور خود بچرخند . هیچ درکی از زمان ندارم و این قسمتی از مجازات من است . بخشی از مصیبت من ...
اگر مردگان می توانستند حرف بزنند ، برای رهایی فریاد می کشیدند . دنیایی از خاطرات گذشته را به یاد می آورم . خاطره ی همه ی دورانهایی را که شکست خورده بودم یا اوضاع بهتری داشتم . هیچکار دیگری برای انجام دادن نیست ، پس سعی میکنم که زندگیم را بارها و بارها مرور کنم . حتی کوچکترین خطاها در نظرم اشتباهات عظیمی هستند که باید مورد قضاوت قرار بگیرند . هر چه بیشتر در خاطرات آن روزها فرو می روم ، خود را بیشتر از یاد می برم .
تقریبا باور میکنم که آن خاطرات عین حقیقت اند و مرگ من و دریاچه ارواح ، چیزی جز خوابی نا خوشایند نیست ! اما تا ابد که نمی شود از مرگ طفره رفت . آخرین خاطراتم همیشه در اطراف مرزهای حقیقی که خود آنها را ساخته ام می چرخند و این مرزها را می شکنند . زمان می گذرد . چهره ها شناکنان به افکارم وارد می شوند و از آن بیرون می روند . خاطرات فراموش شده دوباره شکل می گیرند .
من قسمتهای بزرگی از زندگیم را فراموش میکنم . دوباره آنها را می سازم . دوباره فراموش میکنم . تسلیم جنون می شوم و از یاد می برم که چه کسی بوده ام ! اما این دیوانگی دوام ندارد . با اکراه هوش و هواسم را باز می یابم . بی خبری ، عذاب جانکاهی بود . حاضر بودم همه چیزم را به شیطان بفروشم تا فقط چند دقیقه در دنیای زنده ها باشم و جواب سوالهایم را پیدا کنم . اما حتی شیطان هم به دریاچه ی ارواح سر نمی زند ! اینجا مکانی برای سکون ابدی نفرین شدگان بود . آهسته همچون یک سایه حرکت میکنم و از همه چیز چشم می پوشم . فقط روی مرگ خود متمرکز می شوم . این دریاچه مرده است درست به بی جانی ساکنانش ! من خلا دردناک دریاچه را حس میکنم . دریاچه فقط برقرار است تا نفرین شدگان مفلوک را در خود نگاه دارد . هر چیزی بهتر از این جهان برزخی است . حتی یک دقیقه تجربه مرگ ، به ابدیتی پر از پوچی می ارزد .
اندکی آرامش ! شاید ابدیت برای دیگران هیچ مفهومی نداشته باشد اما برای من می ارزد . دوباره از خاطرات دردناکم فاصله می گیرم . هدف من این است که نگین خاطراتم شوم و خود را به کلی در گذشته رها کنم . دیگر نمی خواهم با گناه سر کاری داشته باشم . من قبلا دیوانه شده بودم و شفا گرفتم ! میخواهم دوباره دیوانه شوم . این بار این جنون مرا به کلی در خود فرو می برد . به سختی تلاش می کنم که در گذشته محو شوم . تقریبا رسیده ام . جنون منتظر است . دستهایش را به سویم دراز کرده است . من زندگی پر از دروغی را خواهم گذراند . اما این دروغ آرامش بخش و تسکین دهنده است . من در آرزوی این زندگی ام ! به سختی تلاش میکنم تا آن را تحقق بخشم و به آن می رسم . احساس می کنم به سویش می لغزم . با پیچکهای ذهنم به این دروغ می رسم . آن را احساس و کشف میکنم . به درون آن راه می یابم و نگهان ...
حسی تازه ! درد سنگینی ، صعود . جنون جا می ماند ! بی رمق و رنجور هق هق می گریم . من زنده ام ! آری اما با مردگان دگرگون شده یکسانم !

نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 20:9 |
لینک ثابت |