دیگر زمان ، زمانه ی مجنون نیست
فرهاد ، در بیستون مراد نمی جوید
زیرا بر آستانه ی خسرو ، بی تیشه به دست کنون سر سپرده است
در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها
آن شور عشق عشق به شیرین را
از یاد برده است
تنها گرد باد بیابان تنهاست ...
آهوان دشت
پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست دیگر سراغ مجنون
آن دلشکسته ی عاشق محزون رام را
از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ی ابن سلام را
خادم ترین و عبور ترین خادم
مجنون دلشکسته ی محزون است
در عصر ما عصر تضاد ، عصر شگفتی
لیلی
دلاله ی محبت مجنون است
ای دست من به تیشه ی توسل جو
تا داستان کهنه ی فرهاد را
از خاطرات خفته بر انگیزی
ای اشتیاق مرگ
در من طلوع کن
من اختشام قصه ی مجنون رام را
اعلام میکنم...

پادشاهان رومی در زمان جنگ روم ، نیاز به سربازان زیادی داشته اند به همین خاطر به سربازان خود اجازه ی ازدواج به آنان را نمیدادند تا از عده ی آنان کاسته نشود . و حتی کشیک ها هم اجازه ی عقد دختر و پسرها را نداشته اند ! بر خلاف این قانون کشیک رومی به نام " ولنتاین " به طور پنهانی این کار را میکرده و عاشقان را به عقد هم در می آورده . تا اینکه او را دستگیر کرده و به زندان می اندازند و از قضا دختری هم ولنتاین را بسیار دوست میداشته و نامه هایی با نام ولنتاین من ... به او میداده
ولنتاین من ! خوب خوب نازنین من !
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگیست ، من تو را به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم :
بهترین بهترین من !

نوشته شده به قلم نگین در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 17:1 |
لینک ثابت |