من نمیدانم چرا سهراب گفت:
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"
من همه چیز را همانگونه که هست می بینم
آیا آن کودکی را که دراز کرده ست دست ،
و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمرده ست ،
و یا آن کس که از تنهایی به نوشتن ترانه دل بست ،
جور دیگر دیدنش انصاف هست ؟!
وقتی می بینی که زنی با فریاد بهر فرزندانش تن به هر کاری داد... ،
وقتی می بینی که غروب خورشید همه جا را گرفته چون باد... ،
وقتی می بینی که همه غمگینند با نقاب گشتند شاد... ،
وقتی می بینی که سکوت در ظلمت با هزار آه و صد ها فریاد ناله ها را سر داد... ،
باز هم میگویی جور دیگر باید دید ؟!
وقتی خط به خط متن های همه نیست جز آه... ،
وقتی مرده ن همه در شهر سیاه... ،
وقتی که بر لب هر پیر و جوان هست : "زندگیم گشت تباه "...
باز هم میگویی جور دیگر باید دید ؟!
با هزار خنده تلخ میگویم که به این حرف تو باید خندید...!!
شا ید آن روز که سهراب میگفت:
"تا شقایق هست زندگی باید کرد"
خبر از داغ دله نسترن سرخ نداشت...
شاید آن روز سهراب به قد قامت موج ایمان داشت !!
شاید آن روز سهراب...!
نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 15:3 |
لینک ثابت |