به کدامین جرم ، سیل اشکانم را از من گرفته ای ؟
به کدامین خطا مرا در غم هجران گماشته ای چنان که حتی دیگر انعکاس صدای خسته ام نیز از من فاصله می گیرد ؟
مگر گناهی به جز شوریدگی داشتم ؟
خطای من چه بود که رخسارم را از تماشای مهتاب دور نگاه داشته ای ؟
این قطره های آب که می بینی ، اشک است اشک حسرت از دوری تو . . .
در حصار تنهایی ام از روزهای خوشی برایت می نویسم که محو شدند و به پایان رسیدند
از شروع خوبی برایت می نویسم که پایان زیبایی برای آن متصور نیست
از آن همه دل بستگی و دلدادگی که امروز دیگر به افسانه پیوسته است
آخر چگونه از درد بی درمان و قصه هجران برایت بنویسم که باور کنی و به سویم بیایی ؟ که تنهایی ام را بشکنی و به دیار محبتم برگردانی ؟
از نسیمهای سحری برایت بگویم که نبودنت را فریاد می زنند یا از غروبهای غم انگیزی که دلتنگی هایم را بیشتر می کنند ؟
یا از تنهایی های شبانه ام که نمیدانم کی رنگ خواهند باخت ؟ . . .

نوشته شده به قلم نگین در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 13:2 |
لینک ثابت |