در آن هنگام که میگردد نفس در سینه ام خاموش ،
نمی خواهم کسی از مرگ من باخبر گردد
نمی خواهم که مادر سختی و جان کندنم بیند
نمی خواهم پدر چشم بازم بیند
ولی مادر :
اگر روزی رفیقی مهربان آمد زتو پرسید : فلانی کو ؟
بگو در سنگر ناکامی و حسرت کشی جان داد ولیکن تا دم آخر همی می گفت : رفیقانم ، عزیزانم
خداحافظ ...
خداحافظ ...
خداحافظ ...

نوشته شده به قلم نگین در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 21:25 |
لینک ثابت |