تنهایی را دوست دارم چون تنها عشق من شد بعد از آنکه هیچکس احساس نکرد تنهایم و من صمیمانه ترین نجواهایم را در تنهاترین لحظات عمرم تنها با عشقم زمزمه می کنم . آرام اشک می ریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه شکسته نشود . گاه دلتنگ با دوست بودنم و گاه به جای آنهایی که برایم دل نسوزاندند ، برای خود دل می سوزانم . در خلوت تنهایی ام برای دل خویش می نویسم نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش بگذارم و ناگفته ها برایش باز گویم ...
می نویسم من امروز از بی باری باران ، از بالیدن مهتاب به طراوت مرده ی شبهای باران ، از مدفون شدن احساس بلند مهتاب در شبهای بدون فردا ، از لغزش شبنم سحر به روی گلبرگهای سرخ
تا به کی خواهم نوشت از فردا ؟! فردایی وجود ندارد ...
از شب بلند مهتاب ؟! ماه من نیست ...
من که هستم که بگویم از احساس ؟! احساس من کشته شده است ...
از طراوت ؟! طراوت تنهایی ؟! ...
وقتی که من زیر اوراق کهنه کتاب مرده ام ! احساس من در مشت گره کرده ی آفتاب است . شاید اشعه صبح فردا باشد . شاید نوازشگر گلبرگهای شبنم دیده . و شاید چیزی جز پرپر کننده برگ مجنون نباشد . نمیدانم شاید احساس من مرحمی بر بال شکسته کبوتر باشد . و شاید حالا سطور بر مرغ خیال سرزمین آرزوها را می نگرد . و شاید فردا گرماده دوستی من و تو باشد ...
شاید ...
اما آن روز من دیگر نیستم ... و تا ثانیه ای دیگر !
خداحافظ !

نوشته شده به قلم نگین در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 11:20 |
لینک ثابت |