رد پای کنار ساحل از تنهایی دیگر رمق برای ماندن .
قاصدک بی خبر انقدر تنها بود که از تنهایی خود را دست باد سپرد تا شاید همدمش باشد.
فلوت چوپان سوز تنهایی می زد چوپان خودش را به دست صحرا سپرد تا شاید سوز آهنگ دلش را بشنود.
خورشید می سوخت ولی کسی نمی دانست که از درد تنهایی می سوزد .خورشید خودش را به آسمان سپرد تا شاید از تنهایی در آید .
رز داغدار بود داغدار تنهایی دخترک خسته در پس کوچه های سرنوشت داغ تنهایی دخترک داشت و خود تنها تر ز دخترک .
تمام هستی از تنهایی می سوخت می ساخت و می گذراند .
کجاست همدم تنهایی رد پای خسته محو ؟کجاست همدم قاصدک به دست باد سپرده ؟کجاست همدم چوپان که سوز دلش را بشنود ؟کجاست همدم خورشید؟کجاست همدم رز داغدار ؟
تمام هستی در سکوتی مبهم و خسته از بی همدمی به انتظار تسکین درد خود بی امید نشسته اند و نا امیدیشان در تاریکی بی مهر برق میزند و همه چشم بر آسمان دوخته اند تا ستاره ای دنباله دار ببینند و در دل های نا امیدشان آرزو های دست نیافتنیشان را زمزمه کنند تا شاید این مرهمی باشد بر درد بی درمان آنها ...
همه تنها هستند همه حتی من و تو که به بیراهه زدیم !

نوشته شده به قلم نگین در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 21:3 |
لینک ثابت |