نشسته ام قلم به دست .
کنار صفحه ای از جنس لحظه ها . مثل برگی از شقایق غر یب .
گاه می نو یسم از سکوت .
گاه می نو یسم از خطهای فاصله ...
نازنينم !
از آغاز نوشته هایم تا به حال ، درهر گذر و بن بست و خيابان و بيابان همه سراغ آن « اوي »
ندیده ، آن گمشده ؛ را از من گرفتند و من سربه زير اما سربالا جوابشان را دادم ، اما ديگر
نمي شود ...
بالاخره تصميمي گرفتم و با خود قرار گذاشتم به پرسش تمام آنهايي كه يا پرسيدند و يا قرار
است بپرسند پاسخ دهم . نتيجه اين شد كه :
« من او ندارم ! »

نوشته شده به قلم نگین در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 20:7 |
لینک ثابت |