هنوز هم به یاد تو در کوچه های پر از حسرت می نوازم ...
هنوز هم وقتی نیستی که ببینی بی تو بودن را چگونه سر میکنم ، به یادت الهه ناز را میزنم ...
به یاد آن روزهایی که با عادت پر از مهرت اشک از دیدگانم میزداییدی ، اشک می ریزم و می خوانم ...
هنوز هم به یاد آن لحظه که دست در دستم میگذاشتی و با نگاهی مانده به کهکشان ، مرا الهه ناز خود میخواندی ، خیره به دوردستها ، می نوازم ...
هنوز هم به یاد تو ، به یاد اشکهایی که برایم میریختی در آرزوهای محال ، هنوز هم به یاد برقشان در چشمان پر از التماست ، آه میکشم و می خوانم ...
هنوز هم به یاد دستان توانایت که چگونه آرشه را میکشیدی ، هنوز هم به یاد حرکتشان که چشم را خیره میکرد ، می نوازم ...
تا باور کنی سر نوشت خسته است از نفرین های گاه و بی گاهم !
باز ای الهه ناز
با دل من بساز
کین غم جانگداز
برود ز برم
گر دل من نیاسود
از گناه تو بود
بیا تا ز سر
گناهت گذرم
تو الهه ی نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این
نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر
نیابی اثرم
میکنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمم دلم را هدف
به خدا همچو مرغی پر شور و شرف
به سویت بپرم
آنکه به غمت دل ببندد جز من کیست ؟
ناز تو بیش از این برای چیست ؟

نوشته شده به قلم نگین در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 ساعت 18:12 |
لینک ثابت |