باز هم می نویسم از باران عشق که بی پایان می بارید بر من و تو !
باز هم می نویسم از آسمان عشق که تک تک ستاره هایش را نثار قلبهای عاشقمان
کرد !
باز هم می نویسم از دریای بی کران دوستی که برای اولین بار میهمان موج هایش
شدیم !
باز هم می نویسم از صدفی که مروارید دوستی را تقدیم دستهایمان کرد !
باز هم می نویسم از ساحل گم نام دوست داشتن !
باز هم می نویسم از جاده ای که با هم ، گام به گام محبت در آن قدم بر می داشتیم !
باز هم می نویسم از صدای خنده ی غنچه ی گل آن هنگام که می رفتیم تا انتهای
گلستان عشق !
باز هم می نویسم از گلهای نیلوفر کنار برکه که یاد گرفتیم از آنها به خاطر هم بودن را !
باز هم می نویسم از تپش آسمان که یاد داد به قلبهامان برای هم تپیدن را !
باز هم می نویسم از قایق سبز دوستی که برد ما را تا افقهای دور دست خوشبختی !
باز هم می نویسم از کبوترانی که بالهایشان را هدیه دادند به ما برای پرواز از این
سرزمین پست !
باز هم می نویسم از انتظار لحظه به لحظه یمان برای روز دیدار !
باز هم می نویسم از گلایه هامان با ماه از ترس شب بی پایان !
باز هم می نویسم از سطر سطر سیاه دفتر عشق که محفوظ شد در قلبمان !
می نویسم ، آنقدر می نویسم تا به یاد آوری روزهای طلایی دوست داشتن را !
آنقدر می نویسم تا قلبت به یاد آورد تپشهای بی دریغش را !
آنقدر می نویسم تا چشمانت به یاد آورند آسمان بارانی چشمهایم را در روز جدایی !
آنقدر می نویسم تا قدمهایت به یاد آورند تنهایی قدمهایم را !
آنقدر می نویسم تا به یاد آوری انتظارمان را برای احساس گرمی دستان یکدیگر !
آنقدر می نویسم تا زنده کنم احساس دوستی را در قلبت !
آنقدر می نویسم تا روزی دوباره سرنوشت بهم رساندمان در گمراهی جاده
نوشته شده به قلم نگین در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت 18:3 |
لینک ثابت |