می گفتی آمده ام تا دست در دست هم عهد ببندیم و به زلالی دریاچه ی عشق قسم بخوریم که می مانیم با هم تا مرگ !
می گفتی آمده ام تا با عشق خود التیام بخشم زخمهای بی وفایی را بر قلبت !
می گفتی آمده ام تا هم گام قدمهای تنهایت باشم !
می گفتی آمده ام تا بر روی زمین پاک ترین عشقها را پدید بیاورم !
می گفتی آمده ام تا با هم چشم بدوزیم بر افقهای بی کران خوشبختی !
آری خوشایند بود قدم نهادن در جای پای سبز تو !
خوشایند بود حرفهای دلنشینت !
خوشایند بود گلستان عشقت با تمام گلهای نیلوفرش !
خوشایند بود نوشیدن از آب برکه ی راستی تو !
خوشایند بود شنیدن صدای قدمهای مهربانی ات در کنار قدم های تنهایم !
ولی ای کاش نمی آمدی ...
نمی آمدی تا بعد از تو ، سبزترین خاطراتم روز عهدمان با عشق نبود !
نمی آمدی تا زخم عمیق تر بر دلم به یادگار نمی گذاشتی !
نمی آمدی تا بعد از تو بیشتر طنین صدای تنهایی قدمهایم را حس نمیکردم !
نمی آمدی تا بعد از تو ، تنها تر و خسته تر از گذشته در این سرزمین فرو رفته در مرداب دست و پا نمی زدم !
نمی آمدی تا بعد از دیدن افقهای خوشبختی باتو ، همه جا را تاریک نمی یافتم !
نمی آمدی تا بعد از رفتنت ، روی تن این ورقهای خسته ، دوباره قصه ی تلخ بی وفایی را آغازنمیکردم ...

نوشته شده به قلم نگین در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 16:27 |
لینک ثابت |