آن هنگام که من در قعر سیاه دریای نا امیدی غرق می شدم ، تو اولین شکوفه ی امید بودی که در قلبم جوانه زد .
آن هنگام که من در راه تاریک جاده ها گرفتار گذشته های تلخ بودم ، تو اولین خط نوری بودی که بر روی بطلانی کشیده شد .
آن هنگام که من در اوج ویران ترین قلبها گرفتار گذشته های تلخ بودم ، تو آینده ای روشن را برایم به ارمغان آوردی .
آن هنگام که من تنها شاهد رنگهای زرد و نارنجی غروب خورشید بودم ، تو طلوعی از سایه سار رنگها را آفتاب مهربانی ام کردی .
آن هنگام که من در تب سوزان جدایی می سوختم ، تو مرحم این زخمها در لحظه های بی کسی ام شدی .
آن هنگام که قلب من با هر قدمم در راه عشق ، می سوخت ، تو بودی که به من آموختی تا از سرزمینی که در آن هیچ کس نیست تا عشق و دوستی را با هم دریابد بگریزم .
اما ای نازنینم !
نمی دانم چه شد که من باز هم در قعر سیاه دریای نا امیدی غرق شدم بی آنکه تو باشی و مرا نجات بخشی ...

نوشته شده به قلم نگین در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 14:14 |
لینک ثابت |