میدونی خدا ؟!
دلم خیلی گرفته بود از این دنیا از آدماش از خودم بیشتر از همه . بغضی گلویم رو گرفته بود و مجال نفس کشیدن رو نمیداد ولی بهاته ای هم برای اشک ریختن نبود ! دلم به رحم اومد بعد از روزها ، دوباره دست به قلم بردم . اما این بار قلم یاریم نکرد . دیگه واقعا گریه م گرفته بود اما این بار من دلم سخت شد و به اشکها رخصت جاری شدن ندادم ! تا اینکه اومدم توی وبلاگم کلبه ی تنهاییهام که یه جورایی مثل دیوارهای اتاقم سنگ صبورمه که البته خیلی ها بهش سر میزنن به خلوت تنهاییش آروم پا میذارن و یه کم میخونن . بعضی هاشون فقط به نوشته هام میخندن اونایی که زندگی رو فقط خنده می بینن بعضی هاشون هیچی از حرفام نمی فهمن بعضی هاشون یه کمی دلشون برام میسوزه اما وقتی یه سایت دیگه رو باز میکنن همه چیز یادشون میره کان لم اکن شیئا مذکورا ! بعضی هاشون باهام احساس همدردی میکنن و سعی میکنن خودشونو همراه من بخونن و بگن تا آخرش باهامن اما خدای خوبم کی تا آخرش باهامه ؟! کیه که هر لحظه از لحظه هاشو تو وبلاگ من باشه و بارها و بارها مطالبم رو بخونه و هر باری که میخونه براش تازگی داشته باشه ؟! خدای من اون کیه ؟!
دلم خیلی گرفته اومدم اینجا بنویسم . آره بنویسم از اینکه فقط تو رو دارم خدا . فقط تو رو اما ای کاش میتونستم تو رو مثل قبلنا پیش خودم نگه داشته باشم . بدون هیچ خطایی و گناهی و تو که حالا ازم رو برگردوندی ، منو بپذیر دوباره با آغوش باز منو بپذیر منی که بی تو هیچم بی تو پوچو بی تو با نیستی قرینم .
من ! من ! منی که بدون تو کشته میشه غافل از اینکه فاعل این فعل مجهول همون فاعل فعل اولیه ی معلومه که من رو آفرید و بهش هویت داده . پس من همیشه مفعول بوده و هست چرا که هرگز در مرتبه ی فاعلیت قرار نگرفته و اگر بهش میگم فاعل مختار با این علمه که همین فاعلیت و مختاریت رو هم همون آفریننده ش بهش داده .
خدای خوبم اومدم اینجا این چیزا رو نوشتم چون اینجا روجایی دیدم که تو دوسش داری و جایی دیدم که بیشترین بازدید کننده رو داره. همه بدونن که بی تو منیت وجود نداره . در چشم به هم زدنی قادری که نیست و نابودم کنی ولی رحمانیت تو بیش از اینه که منو نپذیری .
منو ببخش به خاطر همه ی کرده هایم . خدای خوبم منو ببخش به خاطر همه چیز به خاطر همه ی نادانی ها و کج فهمی هایم .
.
.
.
و اکنون که انگار خالیم انگار که از نو متولد شده ام . چه حس شیرینی وقتی که باور کنی ابتدای وجود تو سرآغاز خوبیهاست ...
و قابل تشکر از دوست عزیزی به نام متین که این تلنگر را به من زد .

نوشته شده به قلم نگین در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 20:4 |
لینک ثابت |