تا حالا شده از این همه مهربونی خدا حرصت دربیاد ؟ 
یک لحظه اونقدر حرصم گرفت که میخواستم خودمو بکشم اما بعد گفتم خیلی هم دلت بخواد !!
از این ها بگذریم ...
اومدم اینجا باز سعی کنم یه کوچولو بهش نزدیک بشم :
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مولای من ، غربت تو در کدام یک از این هزاران هزار قطره قطره ی این آبی آرام نهفته که تا چشم کار میکند تنها آب است و بس پس چگونه آن را از بین برم ؟
سرور من ، به من بگو در اوج کدامین شب تاریک و در قعر کدامین دل شب سکنی گزیده ای ؟
بگو عزم برخاستنت چه وقت التیام زخم های ۱۱۰۰ ساله ی گذشته ی بدون تو خواهد شد ؟
به من بگو ای صاحب اختیار من بگو چند نیمه ی شعبان دیگر را در غیاب تو جشن خواهیم گرفت ؟
این جشن ها که باری من آقا نمیشود !!
شب با چراغ عاریه که فردا نمیشود !!
بگو آیا انتظار من در این غربت بیشتر است یا اندوه تو ؟
بگو آیا در روزگار آمدنت هستم ؟
آقای من بگو پس کی می آیی تا مرهم این اشکها روی گونه های احساس شوی ؟
بگو چه وقت خواهی آمد و بی پناهان را پناه میشوی ؟
بگو کدام یک از این ستاره ها راز تو را در دل خود اسیر دارند ؟
بگو ای دلیلی که مرا به این حیات گره زده ای پس این انتظار کی به سر می آید ؟
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم ، از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم
سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم ، جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم
شاها ! ز فقیران درت روی مگردان بر درگهت افتاده به صد گونه امیدیم
.
.
.

نوشته شده به قلم نگین در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 22:54 |
لینک ثابت |